NETWALKER


تم عاشقانه ای برای Nana

علاقمندان به هنر هفتم معتقدند که یکی از شاهکارهای دنیای سینما، فیلم سینما پارادیزو01 است که روایتی است از این هنر نافذ. کارگردان این فیلم جوزپه تورناتوره ی 53 ساله که زاده شهر سیسیل ایتالیاست می باشد. این فیلم محصول مشترک ایتالیا و فرانسه است و در سال ۱۹۸۸، ساخته شده است.

مطالب بسیاری در نقد و بررسی این فیلم منتشر شده است. هدف اما گوش فرا دادن به موسیقی زیبای سکانس پایانی این فیلم که ساخته آهنگ ساز شهیر دنیای سینما، انیو موریکونه است می باشد.

ennio-morricone

“Love Them For Nana”

(شاید بهتراست که Save Link As را انتخاب کرده و بعد از ذخیره کردن فایل (670K) گوش کنید)

انتخابی برای …

نوشته شده در روزانه با netwalker روی می 11, 2009
Tags: , , , ,

وقتی از ماشین پیاده میشم، دوباره تمام افکاری که همیشه تو این لحظه تکراری به سراغ ذهنم میاد تکرار میشه! شروع به راه رفتن میکنم و مرور افکاری  که انگار دلش نمی خواد دست از سر این مغز آشفته برداره! باز یاد گرفتاری ها و درگیری هایی می افتم که انگار از دستشون خلاصی ندارم، به راهم ادامه میدم. jadehمسیری رو که باید طی کنم کنار جاده ایه که اینورش رو که میبینی فقط دود و سرعت و گرفتاریه از جنسهای مختلف، و به اونطرف که نگاه می کنی، سبزی، پاکی، طبیعت، آرامش و رهایی… . خیلی حس جالبیه که اگه دلت بخواد می تونی جهت افکارت رو برای چند دقیقه انتخاب کنی انتخاب کنی که رها باشی یا… !  چند دقیقه ای که باید این مسیر رو طی کنی تا دوباره به سطح یکنواختی برسی که دوباره برات تعیین تکلیف کنه! پس چرا نمیشه رهاشد از اینور جاده؟!

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

نوشته شده در موسیقی با netwalker روی مارس 10, 2009
Tags: , , ,

گوش کنید: Ghoghaye Eshgh Bazan – Ghateye Didar

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

من که خیلی با فرهنگم!

نوشته شده در روزانه با netwalker روی فوریه 10, 2009
Tags:

امروز حوالی ساعت 2 بعدازظهر نزدیکای ولنجک در اتوبان چمران، مسیر شرق به غرب، یک دستگاه خودرو زانتیا اونطوری که من دیدم و فهمیدم بعلت ترکیدگی لاستیک و احتمالا سرعت زیاد، چپ کرده بود. 022

حالا شما فکر کنید تا بخواد مامورین راهنمایی و رانندگی بیان و دنبال جرثقیل بفرستن و … الی آخر، چه ترافیکی در اون مسیر ایجاد میشه! فرض کنید تو یه اتوبان 3 باندی یکی از باندهاش رو این ماشین نگون بخت اشغال کرده باشه! میمونه 2تا باند، پس طبیعتا نباید مشکل خاصی برای تردد ماشین های عبوری پیش بیاد، اما…

این اما خیلی تو مملکت ما مهمه. اونم اینکه ملت همیشه در صحنه اونم با موبایل، می خوان از این رویداد خیلی مهم و تاریخی فیلم یا عکسی به یادگار داشته باشن. فکر اون بیچاره ای که احیانا دیرش شده یا بیماره یا هزار مشکل دیگه داره که باید سریع به مقصد برسه رو هم نمیکنن. وقتی هم که خودشون دیرشون شده وتو یکی از این ترافیک ها گیر کرده باشن، داد “آی ملت بی فرهنگ” شون هواست! کلا ما مردم خیلی باحالی هستیم، یعنی فکر کنم هرکدوم از ما حداقل دونفری باشیم ;) گرفتین که چی میگم!!

بعضی از این صحنه ها به قدری جالب بود که دلم می خواست چند تا عکس برای این پست تهیه کنم. حالا شما فکر کنید اگه من اون عکس ها رومی گرفتم و اینجا میگذاشتم، درمورد من چی فکر می کردن!؟

حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور نکن

بخشی از مجموعه “نامه ها”

(کاری از انتشارات دارینوش)salehi_18

شعر از استاد گراتقدر سیدعلی صالحی

با صدای شادروان خسرو شکیبایی (روحش شاد)

از اینجا گوش کنید

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار … هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد shakibaei
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!

آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

سید علی صالحی

قلب مادر – شعر زیبایی در وصف مادر از ایرج میرزا

نوشته شده در روزانه با netwalker روی دسامبر 31, 2008

قلب مادر

- داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌ 033
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌
- هركجا بيندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌
- با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تير‌ خدنگ‌
- مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
- نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
- گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌
- روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌
- گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌
- عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌
- حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌
- رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
- قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌
- از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
- وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌
- از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
- ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌
- آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

اولین برف پاییزی در تهران – آذر 87

امروز از همون صبح که زدم بیرون سرمای هوا نشون می داد که یه خبرایی هست! از ساعت حدودای 8 صبح بود که کم کم برف شروع به بارش کرد. خلاصه که من خیلی ذوق زده شدم :) البته کمی بعدش بند اومد و یکی دو ساعت بعد که به سرمای هوا و همینطور به ابر ها اضافه شد، بازم شروع کرد به بارش. من هم وقتی داشتم از سرکار برمیگشتم، با امکانات کمی که همراهم بود (دوربین موبایل) چند تا عکس و یکی دو دقیقه فیلم گرفتم.

شاید یه عده ای باشن که یه گوشه از دنیا دلشون برای این هوا تنگ شده باشه :)

فیلم مربوط به بزرگراه چمران هست روبروی خیابان ولنجک

اینم چندتا عکس

موسیقی زیبای فیلم “آخرین بازمانده موهیکان ها”

فیلم آخرین باز مانده مویهکانها (The Last of the Mohicans) یکی از زیبا ترین فیلم هایی است که د ر اوایل دهه 90 میلادی ساخته و به نمایش درآمد. داستان این فیلم مربوط می شود به قرن 18 میلادی و زمانی که فرانسویان و بریتانیایی ها در تلاش هستند تا این سرزمین را به تصاحب خود درآورند، که در نتیجه سرخپوستان ساکن امریکا را به مرز نابودی کشانده و آنها برای بقای خود تلاش می کنند.

این فیلم محصول امریکا و به کارگردانی Michael Mann می باشد. شاید کمتر کسی است این فیلم را که داستانی ماجراجویی و وسترن دارد دیده باشد و موسیقی باشکوه این فیلم که ساخته Daniel Allan Carlin است او را محسور نکرده باشد.

قسمتی از این موسیقی زیبا را بشنوید:

The Last of the Mohicans – the – kiss

“ديدي که رسوا شد دلم” با صداي بانو مرضيه

نوشته شده در موسیقی با netwalker روی دسامبر 9, 2008
Tags:

امروز درحال گشت و گذار در اینترنت بودم که برخوردم به این سایت

راستش رو بخواهید مدتها بود که ترانه ای با صدای بانو مرضیه نشنیده بودم و وقتی که این ترانه رو شنیدم حیفم اومد که دوستان هم این ترانه زیبا رو نشنوند.

موسیقی اون  کاری است از استاد علي تجويدي و شعر اون از استاد رهي معیری

بشنوید: Marzieh- Rosvaye del

دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشته‌ی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بی‌حاصل کنم
گر شکوه‌ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم

ایلومیناتی (قسمت اول)

نوشته شده در مقالات با netwalker روی نوامبر 16, 2008
Tags:

از وقتی انسان از طبیعت جدا شد، از زمانی که به اصطلاح دینی از بهشت بیرون افتاد، با نگرانی فراق، با درد روحی و با احساس فاصله روبرو شده است. پیوسته در پی آن رفته است که به حال وحدت اولیه، و آرامش خاطر برگردد.

متاسفانه این سیر تکاملی در معرض سو استفاده سودجویان قرار گرفت و ابتدای فرن نوزدهم، ابتدا آرام آرام و بعد با سرعت عجیبی خصوصیات روحی و اخلاقی افراد تغییر یافت. و ضعف اخلاقی به اندازه ای شدت یافت که به ارزش های دینی و مذهبی افراد ضربه سختی وارد آورد و آن ها را متزلزل ساخت.

کلیسا با چنگ و دندان به جنگ علم رفت. اما این مبارزه ای بی امان بود. اکنون کلیسا قادر نبود چون گذشته با شمشیر به جنگ دشمنان برود، زیرا این خصم تازه شکلی کاملا منطقی داشت و موهباتی را در اختیار انسان می نهاد که کلیسا از دادنشان عاجز بود.

هر بار که کلیسا صدای اعتراضش را بلند کرد، از هر سو یزر ضربات شدید انتقاد قرار گرفت. کلیسا را نادان، جاهل، عقب مانده و دچار بیماری سوءظن خواندند. دشمن تازه معجزات فراوانی داشت. انسان را از گرسنگی، درد و بیمارینجات می بخشد، اما در عوض، با استفاده از هر یک از ابداعات تازه اش میلیون ها انسان را به خاک و خون می کشید.

***

روشن ضمیران. عنوانی که در اروپا توسط اهل تصوف در زمان های مختلف به کار برده شده، در گروهی که ادعا می کردند که روشنگری های دینی و معنوی مسیح را به طور انحصاری دریافت کرده اند و در مقام استادی در نگرش مستقیم به حقیقت ایزدی دست یافته اند. در جدید ترین مفهوم این عنوان به یک جامعه سری و نسبتا مذهبی و ظاهرا نسبتا سیاسی با دیدگاه جمهوری خواهانه که در اواخر قرن 18 توسط آدام وایزهاپت (پروفسور قانون کلیسایی) در آلمان بوجود آمد و بر دیگر کشور ها تاثیر گذاشت و با شعبه فراماسون ها مرتبط شدند. افسانه های ماندگاری در مورد سازماندهی حوادث جهان توسط این گروه وجود دارد. ایلومیناتی در اسپانیا اعتقادات عرفانی نیز دارند. طی قرن 16 بوسیله دادگاه کلیسایی، یک موسسه قضایی که هرگونه عملکرد فرقه ای را مجازات و محکوم می کر، سرکوب شدند. ایلومیناتی همچنین طی قرن 17 در پیکاردی و دیگر نقاط فرانسه رشد یافتند و تا آخر قرن 18 بصورت حرکت های انفرادی ادامه پیدا کرد.

***

از زمان پیدایش تاریخ، همواره فاصله زیادی بین علم و مذهب وجود داشته است. کلیسا دانشمنان را بخاطر برملا ساختن حقایق علمی به قتل می رساند. در سالهای 1500، گروهی از مردمان رم، تصمیم به مقاومت دربرابر کلیسا گرفتند.گروهی از بهترین فیزیکدانها، ریاضیدانها و ستاره شناسان در محافلی پنهانی دورهم جمع شدند تا نگرانی هایشان را در باره تعلیمات نادرست کلیسا در میان بگذارند. ترسشان از آن بود که انحصار طلبی کلیسا در زمینه واقعیات، هر نوع روشن بینی علمی را در سراسر جهان نابود سازد. آن ها نخست گروه عقیدتی دانشمندان را تشکیل دادند و خود را روشنگران نامیدند. ((ایلومیناتی ها))

کلیسا آنها را راحت نگذاشت و فقط با محافظه کاری و جلسات پنهانی بود که این گروه دوام آوردند. خبر تشکیل این گروه زیرزمینی در سراسر دنیا پیچید و در سراسر اروپا عضو پذیرفتند. اعضای این سازمان در کمال احتیاط و پنهان کاری بطور منظم در رم ملاقات می کردند و خود را کلیسای روشن ضمیران ( church of illumination )خواندند. بسیاری ار اعضای این سازمان قصد داشتند با ظلم و ستم کلیسا وارد جنگ شوند، اما مهمترین عضو سازمان با انها مخالفت کرد. (گالیله) کلیسا این مرد را دستگیر و محبوس کرد. جرم او اعلام خورشید بعنوان مرکز منظومه شمسی بود و نه اعلام زمین. گالیله عضو ایلومیناتی بود، اگر چه او یک کاتولیک سرسپرده هم بود. او سعی کرد واکنشهای کلیسا را نسبت به علم ملایم تر سازد. او گفت که علم به هیچ وجه خدا را نفی نمی کند، و تقویت هم می کند. او گفت که مذهب و علم نتنها دشمنان یکدیگر نیستند، بلکه یاران هم هستند. دو زبان مختلف که قصه واحدی را بیان می کنند. ولی وحدت علم و مذهب چیزی نبود که کلیسا آن را قبول کند. این وحدت حقانیت کلیسا را بعنوان تنها منبع شناسایی خدا زیر سوال می برد. پس کلیسا گالیله را مرتد و در تمام عمر در خانه اش زندانی اش کرد. دستگیری گالیله باعث هرج و مرج میان دانشمندان شد. آن آشفتگی ها باعث شد که دچار اشتباه شده و کلیسا به هویت چهار نفر از اعضا پی ببرد و آنها را دستگیر و محاکمه کند و زنده زنده با علامت صلیب روی سینه هایشان داغ زدند. و بعد آنها را به قتل رساندند. جسد های داغ خورده آنها را در خیابانهای رم رها کردند، تا برای کسانی که قصد پیوستن به ایلومیناتی را دارد درس عبرت شود. با نزدیکتر شدن کلیسا باقی اعضا از ایتالیا فرار کردند. ایلومیناتی فعالیتش را بورت کاملا زیرزمینی ازسر گرفتند و با سایر گروه هایی که از ظلم و ستم کلیسا گریخته بودند یکی شدند. صوفی ها، کیمیاگران، مسلمان ها، یهودی ها. درطول سالها سازمان ایلومیناتی شروع به جذب اعضای تازه کرد. سازمان جدیدی شکل گرفت. یک ایلومیناتی ضد مسیح. آنها بسیار قدرتمند شدند و شعارهای اسرارآمیزی برگزیدند. کاملا مخفیانه عمل میکردند و عهد کردند که روزی وقتی قدرت لازم را پیدا کردند قیام کرده و از کلیسا انتقام بگیرند. قدرت آنها به حدی رسید که کلیسا آنها را جزو خطرناک ترین نیروی ضد مسیح روی زمین به حساب می آورد و واتیکان، ایلومیناتی را به عنوان شیطان (Satan) تقبیح می کرد. این یک اصطلاح اسلامی به معنای دشمن خداست. کلیسا این اصطلاح اسلامی را انتخاب کرد به خاطر اینکه این زبان را کثیف میداند.

این علامت از قدرتمند ترین و قدیمی ترین فرقه شیطانی دنیاست. این یک علامت فرقه شیطانی است اما نه با ضابطه های امروزی. امروزه اکثریت افراد، فرقه های شیطانی را بصورت ستایش کنندگان شیطان تلقی می کنند. در حالی که از نظر تاریخی، این ها آدم های تحصیل کرده ای بودند که در مقابل کلیسا ایستادند. شایعاتی که در مورد جادوی سیاه، قربانی کردن حیوان، و ستاره پنج پر گفته می شد توسط کلیسا رواج یافته تا مخالفان خود را بدنام کند.بنابر این سازمان های شیطانی امروزی متولد شدند.

ایلومیناتی های بازمانده پس از فرار از رم به سراسر اروپا مسافرت کردند تا جای امنی برای گردهمایی پیدا کنند. اجتماع قدیمی و مخفی دیگری آن ها را به میان خود راه داد. برادران سنگ تراش باواریایی که خود را فراماسون نامیده بودند. پس از آنکه در سالهای 1700 پناهندگان را در میان خود پذیرفتند، ناخواسته به صورت جبهه ای برای ایلومیناتی در آمدند. ایلومیناتی روز به روز قوی تر شد و جایگاه محکم تری کسب کرد. آنها پنهانی سازمان برادری علمی شان را در عمق ماسون ها از نو بنا نهادند. سپس از ارتباط جهانی ماسون ها استفاده کردند تا نفوذشان را در دنیا پراکنده سازند. ایلومیناتی ها اعتقاد داشتند، دروغ های کلیسا جای واقعیتهای علمی را اشغال می کند و مانع از پیشرفت دانش جهانی می شود و بشر محکوم به نادانی و جهل و اسیر جنگهای مذهبی بی منطق می گردد.